آیا پرورش فرزندخوانده با فرزند زیستی فرق دارد؟

فرزندخواندگی, فرزندخوانده, آسیب های روانی, ضربه

اگر از نظر احساس والدین به کودک سوال کنیم، این پرسش دو جواب داره. در واقع اگر بپرسیم احساس شما به فرزند زیستی تون متفاوت از احساس شما به فرزندخوانده تونه، بغضی می گن، نه. فرقی نداره، و بعضی می گن، بله جنس احساسمان فرق دارد یا عمق احساس ما به فرزندخوانده مان بیشتر یا کمتر است.
اما در مورد نقش پدر و مادری، قطعاََ والدین باید مواردی را درنظر بگیرن، که اگر پدر و مادر امن و آرامی باشند، در پرورش فرزند زیستی، حتی ممکنه به آن فکر هم نکنن.
موضوعاتی مثل بیان حقیقت، بررسی اثر محیط خشک موسسه ای بر رشد کودک، امن کردن دلبستگی ناایمن و…
طبیعتاََ اگر قرار باشه روی شفای کودک کار کنیم، روش تربیتی هم تغییر می کنه. البته حالا که خودمونیم این هم بگم، روش فرزندپروری کودک آسیب دیده، آنقدر قشنگ و عمیقه، و آنقدر شفابخشه که مدتیه دارم آن را به همه والدین توصیه می کنم و از فرزندپروری کلاسیک خیلی بهتره.
در سری پست های بعدی روی نکاتی که لازمه والدین فرزندپذیر به آن توجه داشته باشند، متمرکز می شویم. و خیلی توصیه می کنم والدین زیستی هم این مطالب را بخوانند. چون، اغلب، بیش از آنکه روی فرزندخواندگی تمرکز کنیم، روی شفای آسیب هایی تمرکز می کنیم که محدود به کودکانی نیست که به فرزندخواندگی پذیرفته شده اند. طی سالهای کاری ام، فرزندان زیستی با تاریخچه آسیب هایی پیش من آمده اند که تا به حال در فرزندان خانواده های فرزندپذیر، ندیده ام.
در ضمن، یادمون نره، منبع آسیب و شفا، والدین هستند، چه زیستی و چه فرزندپذیر.

اگر این طور درنظر بگیرم که طبیعت دوران بارداری را برای پدر و مادر در نظر گرفته تا فرصت داشته باشن، آماده حضور کودک بشن، پس دوران انتظار برای ورود فرزندخوانده، همان کارکرد را داره. رویابافی درباره کودک ویژگی مشترک این دورانه، اما خیلی مهمه که به واقعیت‌های موجود هم بپردازیم.

اولین واقعیت اینکه، فرزندمان در سن پایین، جدایی را تجربه کرده و مراقب اولیه ثابتی نداشته، پس حتما باید درباره دلبستگی مطالعه کنیم. اینکه چطور آسیب می‌بینه و چطور ترمیم می‌شه.

موضوع بعدی، اثر زندگی موسسه‌ای روی رشد بچه‌ها است. درباره رشد کلام، رشد حرکتی، رشد حواس پنجگانه و… مطالعه کنیم و بدانیم اگر تأخیری وجود داشت، چطور باید آن را شناسایی و درمان کنیم. درباره مراقبت کردن از خودمون هم باید برنامه ریزی کنیم، گروه‌هایی که والدین فرزندپذیر تشکیل داده‌اند را بشناسیم و با آنها رابطه برقرار کنیم. گروه های حمایتی خیلی در آرامش والدین موثرهستند، البته، گاهی هم والدین دچار تنش یا خودسرزنشی می‌شوند، مثلا به این دلیل که به سرعت سایرین به فرزندشان دلبسته نشده‌اند، در این موارد اصراری به حضور درگروه نیست. البته که بهتره درباره این احساسات در گروه صحبت کنند.

والدین فرزندپذیر. باید از سایر اثرات آسیب‌های گذشته هم آگاه باشند، مثلا موضوع ماشه‌چکان‌ها که در همین صفحه به آن پرداخته شده.خیلی خوبه که یک پزشک اطفال همدل و دانا پیدا کنیم که درباره فرزندخواندگی قضاوت صحیح داشته باشه. درانتها، برای خرید سیسمونی کمی صبر می‌کنیم. موارد مختلف را نشان می‌کنیم و مغازه‌هایی که چیزهای خوشگل با قیمت مناسب دارند، پیدا می‌کنیم. چیزهایی هم که لازمه مثل تجهیزات خواب و مقداری اسباب بازی می‌خریم و اتاق را تزئین می‌کنیم اما خوبه که برای خرید مفصل، منتظر حضور کودک بشیم تا خرید متناسب‌تری را انجام بدهیم. نکته آخر اینکه، وقتی داریم درباره اثرات زندگی درموسسات و تفاوتهای رفتاری یا رشدی بچه‌ها می‌خوانیم، به خودمان یادآوری کنیم همه این‌ مواردتغییر می‌کنند و کار ما هم مثل همه والدین دیگه، شکوفا کردن سلامتی و توانایی‌هایی کودکه که قراره به خوبی در آن موفق بشیم. ضمن اینکه اغلب بچه‌ها از مشکلات ماه ها یا سالهای اولیه زندگی بدون مساله عمده ای بیرون می‌آیند و عموماََ موضوع نگران‌کننده‌ای وجود ندارد، اما دانش و دانایی والدین، در هرحال، تفاوت زیادی ایجاد می‌کنه و سلامت کودک و خانواده را تضمین می‌کنه.

زمان ورود کودک به خانه، زمانی پر از شادیه، همه دلشان می خواهد بچه را ببینن، اما این زمان، خیلی برای فرزند شما پر استرس است. فرقی نمی کنه که کودک چندساله است، به هر حال از کسانی که می شناخته و محیط آشنایی که احتمالا تازه به آن عادت کرده، جدا شده است. زندگی، که قبل از آن هم برایش قابل پیش بینی و ساده نبوده، الان مبهم تر هم شده است. پس به زمان احتیاج داره تا کم کم فضای اطرافش را بشناسه و به پدر و مادر اعتماد پیدا کنه. گاهی والدین می گن فرزندمون از همون لحظه اول، به ما دلبسته شده و به نظر نمی آد مشکلی داشته باشه، اما موضوع اینجاست که بچه ها، وقتی بزرگتری را کنار خود ندارن که ایمن و با توجه باشه، ناخودآگاه یاد می گیرن اضطرابشان را پنهان کنند و بی تفاوت، مستقل یا حتی آرام و راضی به نظر برسن. مثل زمان جنگ، که همه ظاهراََ زندگی شان را می کنند، ولی همه برانگیخته و استرس زده هستند و با یک صدای کوچک از جا می پرن. به همین خاطر، بدو ورود، موقع خوبی برای مهمانی های مفصل و روبه رو شدن با تعداد زیادی آدم جدید و مواجه شدن با رنگها، صداها و بوهای فراوان نیست. بهتر است مامان و بابا و بچه یواش یواش با رنگ و بو و حس و حال هم آشنا بشن. بعد کودک کم کم می تونه با اعضای دیگه خانواده، مثل مامان بزرگ و بابا بزرگ آشنا بشه و به تدریج برای سازگاری با محیط جدید آماده بشه.

افسانه ای هست که می گه “به هم نگاه کردند و عاشق هم شدند و یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند“. این حرفا چیه آخه؟! این افسانه موجبات غم و غصه یک عالمه پدر و مادر زیستی و فرزندپذیر را فراهم کرده است.
ممکن است والدین در اولین مواجهه با فرزندشون، چه زیستی و چه فرزندخوانده، پر از احساس عشق بشن و دقیقاََ ممکنه قضیه برعکس باشه و نه تنها حس خاصی پیدا نکنن، چه بسا که بترسند، تو ذوقشون بخوره، سردرگم بشن، یا خشم را تجربه کنند.
اما ما اغلب دراین باره چیزی نمی شنویم. چون وقتی همه دارن از بهشتی که زیرپای مادرانه و حرمت پدرانگی می گن، اعتراف به وجود احساسات ناخوشایند کار سختیه، به ویژه که مادر و/یا پدر فکر می کنه هیچ آدم دیگری شبیه به خودشون نیست و حتماََ آنها هستند که اشکالی دارن.
تا اینجا که موضوع مشترک بود، اما کار والدین فرزندپذیر، به خاطر قضاوتهای اجتماعی، کمی سخت تر هم هست. حالتی که باعث می شه مامان یا بابا بیشتر بترسد یا نگران بشن و حتی مشغول سرزنش خودشون بشن.
مثل هر موضوع دیگه ای، که درجه و اندازه داره، در نگران کننده بودن یا نبودن این احساسات هم، شدت و ریشه های احتمالی و طول مدت آن مهمه. در مجموع وجود چنین احساساتی در برابر تغییری چنین بزرگ و زیر و کننده، عجیب نیست و خیلی از مواقع تقریباََ به سرعت و با از بین رفتن استرس اولیه، اوضاع رو به راه می شه. اما اگر شدت بی تفاوتی، خشم یا غم شما زیاده، یا طول کشیده و این احساسات رهاتون نمی کنن، حتماََ از یک متخصص کمک بگیرید. خیلی از اوقات افسردگی پس از زایمان یا افسردگی پس از فرزندپذیری اتفاق افتاده و با اینکه شایع هستند اما تشخیص داده نشده باقی مانده اند. پس بهتره مراجعه داشته باشید تا با کمک تخصصی مشکل حل بشه و شادی به قلب شما برگرده.

فرزندی که مدتی برای پیدا کردن خانواده اش جستجو کرده، ممکنه آسیب دیده باشه.
کم پیش می آد که فرزند زیستی مان را برای اطمینان از روند رشد حرکتی و سلامت در پردازش محرکهای حسی نزد کاردرمانگر ببریم، اما مهمه که این کار را برای فرزندخوانده مان انجام بدیم. رشد حرکتی و توان درک محرکهای حسی یعنی بوها، رنگها و مناظر، لمس شدنها، طعم ها و بافت غذاها در دهان و صداها و… وقتی به خوبی اتفاق می افتن که کودک از ابتدای تولد محیطی پر از محرکهای مختلف را تجربه کرده باشه. ماندن طولانی مدت در تخت یا فصای محدود، بیرون نرفتن از ساختمان شیرخوارگاه، در آغوش کشیدن نشدن کافی و فقدان نوازش مکرر، فرصت رشد بعضی از ظرفیت های طبیعی کودک را محدود می کنه. کاردرمانگر حاذق می تواند با بررسی کودک در هر سنی، به شما بگه چه کارهایی انجام بدهین تا فرصت از دست رفته، به خوبی جبران بشه و روند رشد به مسیر خودش برگرده.
پی نوشت: گفتم کاردرمانگر باید حاذق باشه؟

در مورد فرزندان زیستی، والدین از تاریخچه و سرگذشت کودک و آنچه از ابتدای حیات، روی او اثر گذاشته است، آگاه هستند. اماوقتی والدین فرزندشان را به فرزندخواندگی می پذیرند، باید این ریشه ها را جستجو کنند.
دانستن گذشته از چند جهت اهمیت دارد.
اول برای بیان حقیقت و کمک به کودک تا به تدریج که رشد می کند، بتواند تصویری از گذشته برای خود ترسیم کند.
دوم، باعث می شود بدانند آیا کودک آسیبی دیده که نیازمند درمان باشد؟ چه چیزی باید درمان شود و کدام روش بهترین انتخاب است؟
سوم، اگر روزی فرزندشان تصمیم به جستجوی بخشی از ریشه های خود گرفت، نقطه آغاز و سرنخی وجود داشته باشد تا این مسیر را برایش آسان کند و اصولاََ به کودک، که حالا جوان برومندی شده، کمک می کند تصمیم بگیرد آیا می خواهد والدین زیستی را، با شرایطی که درباره آنها می داند، جستجو کند یا نه.

اگر کودکی که به فرزندخواندگی پذیرفته اید، سابقه آسیب و آزار شدید داشته باشد، بهتر است خیلی به روش های تربیت معمول، تکیه نکنید.
به عنوان مثال در دیدگاه تربیتی معمول، گفته می شود از تنبیه و محروم سازی برای اصلاح رفتار کودک استفاده کنید. اما کودک آسیب دیده بی توجهی، از دست دادن های مکرر، و بدرفتاری زیادی را در گذشته تجربه کرده است. او دیگر ظرفیت از دست دادن مجدد را ندارد (حتی اگر فقط پول تو جیبی این هفته اش باشد)، ضمن اینکه باورهای منفی زیادی هم درباره خودش دارد؛ مثلاََ نخواستنی بودن، بی عرضگی، احمق بودن و… . تنبیه برای او به معنی طرد شدن است. او نمی تواند تصور کند که خوب است اما اشتباه کرده، بلکه کل وجودش زیر سوال می رود. در این وضعیت کنترل هیجان و رفتارش را هم از دست می دهد، یعنی تنبیه نقش یک ماشه چکان را بازی خواهد کرد.

کودکی که در شرایط سالم رشد کرده، پیوندهای عاطفی سالمی دارد. او هنگامی که با تنبیهی روبرو می‌شود به این فکر می‌کند که نمی‌خواهد والدین از او ناراضی باشند. پس کاری می کند که خوشحال شوند، و به اصطلاح حرف گوش می کند. اما کودکی که سابقه آسیب دارد، احساس امنیت کافی نمی کند، زیرا پیوندهای عاطفی سالمی با خود و جهان اطراف برقرار نکرده است. در نتیجه، تنبیه او را می ترساند.

اما، اگر نخواهیم از تنبیه در تربیت استفاده کنیم و فقط روی مرزها تکیه کنیم چه باید کرد؟ در وهله اول، والدین باید روی تنظیم هیجانی و آرام ماندن خود کار کنند تا در مواقعی که تحت فشار هستند بتوانند خود را کنترل کنند. لازم است برای آرام شدن، کمی مکث کنند و به سرعت واکنش نشان ندهند. باید توجه داشت در دعوا و تنش‌هایی که با کودک پیش می‌آید، دو طرف هستند که لازم است تغییر کنند: هم پدر و مادر و هم کودک؛ که در این میان، کودکان آسیب‌دیده انعطاف کمتری برای آغاز تغییر رفتار خود دارند، پس بهتر است والدین از خود شروع کنند. بعد از اینکه خود را آرام کردند، نوبت همدلی با کودک است. باید دید که حالش چطور است و چه وضعیتی دارد، پشت رفتار او چه احساسی پنهان شده است. گفتن جملات همدلانه مانند این که، انگار روز سختی داشتی، برای کودک بسیار آرام بخش است. اول کودک باید تنظیم هیجانی خود را به دست آورد، تا بتواند وارد مرحله بعدی، یعنی توجه به دستورات والدین شود. برای این کار می توان فقط پنج یا ده دقیقه وقت صرف کرد، و بعد بی جنگ و جدال سراغ اصلاح رفتار رفت. در مورد کودکان آسیب دیده، و بلکه تمام کودکان، همیشه حتماً آرام کردن کودک و بازگرداندن او به حالت هیجانی مناسب، پیش شرط تمام روش های تربیتی است.

آیا گفتن اینکه بچه را تنبیه نکنید و فقط مرزهایی عادلانه، تعیین کنید، بازی با کلمات است؟

نه! تنبیه ترس محور است، اما مرزها عشق و درک محور هستند. مثلاََ اگر کودک تکالیفش را انجام ندهد، می‌شود او را تنبیه کرد؛ اما بر مبنای حفظ مرزها، به او لزوم انجام تکالیف را یادآوری می کنیم، و بعد از او می‌خواهیم که با کمک هم این کار را انجام بدهیم.

در استفاده از تنبیه، انتظار داریم کودک از قبل، خودتنظیمیِ هیجانی و رفتاری داشته باشد؛ اما در مورد کودکان آسیب دیده، این انتظاری غیر واقع بینانه است. هنگام کاربرد مرزها، همکاری و مشارکت ما، به تنظیم هیجان کودک کمک می کند، یعنی در کنار ما، و با کمک ما، خود را آرام می کند.

در مثال دیگر، می توانیم کودکی که در مدرسه دعوا کرده است را تنبیه کنیم: “امروز خیلی کار بدی کرده ای و نمیتوانی تلویزیون نگاه کنی. برو تو اتاقت!” یا می توانیم از حفظ مرزها استفاده کنیم: “امروز خیلی به تو سخت گذشته، روز بدی داشتی. عزیزم بیا بنشین و با هم درباره‌اش صحبت کنیم. به جای تلویزیون نگاه کردن، امروز وقت می گذاریم و برای اینکه فردا دوباره اتفاق نیفتد، باهم برنامه‌ریزی می‌کنیم”. مثال دیگر وقتی است که کودک قول می دهد فقط بیست دقیقه با تبلت بازی کند، اما زمانش که می‌رسد، مخالفت می‌کند و به باری ادامه می دهد. موقع استفاده از تنبیه، می گوییم: “قرار گذاشتیم و باید یاد بگیری روی قولت بایستی. فردا دیگر نمی توانی با تبلت بازی کنی.”

هنگام حفظ مرزها، در درجه اول به خاطر می سپاریم که توانایی استدلال و منطق در کودک آسیب دیده، به محظ اینکه در هیجان بازی غرق شد، تحت تاثیر قرار می‌گیرد. هیجان‌ها غالب هستند و دیگر نمی‌تواند به روشنی به قول و قرارش فکر کند، بنابراین با همدلی شروع می‌کنیم: “به نظرم خیلی سخته که بازی را متوقف کنی. خیلی خوب بازی می‌کنی، از رفتن به مرحله بعد کیف می‌کنی. با اینکه سخته، الان باید تمام کنی”. البته ممکن است کودک باز هم مخالفت کند، و در آخر مجبور شویم به قاطعیت متوسل شده و الان را ضبط کنیم. پس کار ما چه فایده ای داشت؟ از ابتدا تنبیه را مشخص می‌کردیم و کودک خیلی بهتر هم اطاعت می کرد. اشکال این است که وقتی کودک به واسطه تنبیه اطاعت می کند، تنظیم هیجان، برقراری ارتباط انسانی و روشن کردن دوباره بخش استدلالی مغز خود را یاد نمی گیرد. فقط هر جا مجبور باشد، اطاعت می کند. اما در سایر مواقع، کسی حریفش نیست. در واقع سلطه ترس است که کودک را به اطاعت وا می دارد و این ربطی به شفای آسیب ندارد.

آیا فرزندپذیری، باعث می شود والدین متفاوتی باشیم؟

برحسب تجربه شخصی، اغلب والدین فرزندپذیر، مشتاق، دانا، اهل کنکاش و تجربه، اهل مطالعه و از همه مهم تر، حساس و باتوجه نسبت به نیازهای روان شناختی فرزندان شون هستند. شاید مراحل گزینشی که سر راه شان بوده، آن ها را نسبت به مساله حساس تر کرده است یا شاید تجربه من محدود به گروه خاصی از والدین است که این ویژگی ها را دارند، با این حال تازگی در کتابی خوانده ام هشتاد درصد کودکانی که در آمریکا به فرزندخواندگی پذیرفته شده اند، در بزرگسالی در مقایسه با فرزندان زیستی در خانواده مشابه، سطح عملکرد برابر با میانگین عملکرد همسالان خود یا بالاتر از میانگین داشته اند، که این در نتیجه سبک پرورش سالم و توانمندی والدین فرزندپذیر است.
اگرچه این راه چالش هایی دارد، اما مگه بچه بزرگ کردن بدون چالش هم وجود دارد؟