پدری و مادری سازنده – گفتار سوم: قاطعیت

قاطعیت با فرزند, فرزند پروری سازنده, رفتار قاطعانه, آرام و محکم

قاطعیت کلید تربیت کودک است‌.

_مامان اینو می دی بازی کنم؟

_نه مامان.
_ تورو خدا، تورو خدا، تورو خدا…
_باشه، همین یه بار(و صدها بار دیگر!)
_
_مامان اینو می دی بازی کنم؟
_نه مامان.
_جییییییییییغ بنفش!
_این بچه رو ساکت کن، آرامش نداریم تو این خونه!
_هیس! بگیر، ساکت شو.
_
_مامان اینو می دی بازی کنم؟
_ نه مامان.
_تورو خدا.
_شترق!
_ باید حتماََ کتک بخوری تا آدم بشی؟

_مامان اینو می دی بازی کنم؟مامان، می دی بازی کنم؟ مامان؟ مامان؟
_خانم بچه داره صداتون می کنه.
_ولش کن خودش ساکت می شه!

رفتار قاطعانه، در پرورش کودکان در دو کلمه “آرام و محکم” خلاصه می شه. عصبانی شدن، با صدای بلند صحبت کردن، فریاد کشیدن، یا به شکل فیزیکی مجبور کردن کودک به انجام کاری، در تعریف قاطعیت وجود نداره. ولی چطور می شه مثل کوه صبور، محکم، آرام و قابل اتکا بود؟
یک. قبل از هر اقدامی، خودتون را آرام کنید. تنش و فشار بالای درونی باعث می شه کلافه و کم تحمل بشید. در واقع خیلی از اوقات تا آخرین قطره ظرفیتمون صبر می کنیم و بعد دادمان در می آید.
یادآوری اینکه به مشکلی برخورده ایم که توان مدیریت آن را داریم (چون ما بزرگتر و با تجربه تر، داناتر و مسئول تربیت و پرورش کودک هستیم) و قراره تا به نتیجه رسیدن، به چاره‌جویی و ایستادگی همراه با آرامش ادامه بدیم مفیده. البته که برای آرام کردن خودمون لازمه احساساتمون را شناسایی کنیم. خشم، غم، نگرانی و ترس از دست دادن کنترل اوضاع باعث می‌شه افراد به سمت پرخاشگری برن. برای مدیریت این احساسات اول باید با خودتون صادق باشید و آنها را در خود ببینید و تسکین بدین.
دو. هر شب، به چالش هایی که طی روز با بچه تون داشتید فکر کنید، بعد به این سوالات جواب بدین:
  • در این ماجرا، چه احساساتی را تجربه کردم؟
  • این احساسات باعث شد چه رفتاری نشان بدهم؟
  • چقدر قاطع، پرخاشگر یا منفعل بوده ام؟

همین یک قدم، اگه با دقت انجام بشه، شناخت زیادی از خودتون بهتون می ده و آماده تغییرات بعدی می شین.

مثال هایی برای درس اول قاطعیت:
چالش: بچه ام داد می زنه، نمی خواااااااام!
خودسنجی:
افکار: وای الان چه کار کنم؟ چطوری راضی اش کنم؟همه دارن نگاه می کنن.
احساس: خجالت، عصبانیت،نگرانی، از دست دادن رشته کار (ناتوانی)
رفتار: کتکش زدم، سرش داد کشیدم، در نهایت ولش کردم هر کاری می خواد بکنه.
نتیجه: ادامه پیدا کردن اضطراب (جرات نمی کنم با این بچه جایی برم)، عصبی شدن و سردرگمی بچه(در این مورد بعداََ بیشتر توضیح می دیم)، تکرار مکرر بدرفتاری.
چالش: پسر/دخترم را از انجام کاری منع کردم. بی صدا زیر گریه زد، سرش را انداخت پایین و رفت تو اتاق.
خودسنجی:
افکارم: الهی بمیرم، این بجه اصلاََ زبون نداره. چرا این کار رو کردم؟
احساس: عذاب وجدان، غمگینی
رفتار: رفتم دنبالش بهش گفتم حالا یک بار اشکال نداره.
نتیجه: قاطعیت را شکستم، کودک یاد گرفت مظلوم بودن روش خوبی برای به نتیجه رسیدن است.
توجه: این مثال را تعمیم ندهیم، گاهی واقعا باید دنبال بچه برویم و نوازش کنیم.
چالش: توی مهمانی آتش می سوزاند. هرچه چشم غره رفتم فایده ای نداشت.
خودسنجی:
افکار: این می دونه من نمی توانم چیزی بگم جلوی مردم، اینطوری می کنه.
احساس: خجالت، ناکامی، عصبانیت
رفتار: در تمام طول راه تا برسیم خانه سرزنش کردم.
نتیجه: له شد بچه که! نتیجه گرفت بچه بدیه، و همینه که هست. در ضمن به تدریج نسبت به سرزنش بی تفاوت می شه. گذشته از این، کسی هم نیست توان مدیریت رفتار او را داشته باشه، نه خودش و نه دیگری.

می گن، اگر بچه هاتون را تربیت کنید، می توانید نوه هاتون را لوس کنید؛ اگر بچه هاتون رو لوس کنید، مجبورید نوه هاتون رو تربیت کنید.

بچه ها برای داشتن احساس آرامش، نیازمند مرزهای مشخص، به جا، و روشن هستند. تصور کنین وسایل منزلتون را وسط استادیوم آزادی چیده و در آن فضای بسیار بسیار گسترده زندگی می‌کنین. این حال بچه هایه که والدین مرزهای مشخص و روشنی برای آنها مشخص نمی کنن.
یا فکر کنین، تمام وسایل منزلتون را در یک اتاق ده متری تلنبار کرده و آنجا زندگی می کنین. این وضعیت کودکانیه که والدین بسیار سخت‌گیر دارند.
سخت تر از دو موقعیت قبلی، اینه که یک روز از خواب بیدار می شین و می بینین که تو یک سلول انفرادی هستید، تا می خواهین با این موقعیت کنار بیایین، ناگهان به میان قصری بزرگ پرتاب می شین و بعد ناگهان خودتون را در یک خانه معمولی می بینید و بعد وسط یک بیابان وسیع و بی آب و علف. این وضعیت بچه هایی است که والدین شان به شکل دلبخواهی و انتخابی مرزها را جابجا می‌کنند؛ اگر حالشان خوب باشه، آسان گیر؛ اگر عصبانی باشند، سخت‌گیر؛ و اگر گرفتار کارهاشون باشند، کاملاً بی تفاوت هستند. گاهی هم متعادل هستند و هم خود و هم بچه را در نظر می گیرن.
بچه ها برای حفظ سلامت روان، نیازمند مرزهای مشخص هستند احتیاج دارند، بدانند به چه کسی می توانند تکیه کنند و تا کجا اجازه پیشروی دارند. احتیاج دارن، در موقعیت هایی که قادر به انتخاب درست نیستن، کسی آنها را هدایت کنه. حتی اگر شکایت کنن و دلشون بخواد کار مورد نظرشون را انجام بدن، باز هم در نهایت از اینکه دستی با چراغی روشن راه را به آنها نشان بده، خوشحال می شن. در واقع از طریق حد و حدود عادلانه و صحیحی که توسط والدین تعیین و رعایت می شه، می فهمن چه کسی هستند و بهتر است در این دنیای بزرگ چه کارهایی را انجام دهند. وقتی شما مهربان اما محکم هستید، فرزندتان احساس امنیت بیشتری می کنه و یاد می گیره چگونه به خودش و دیگران احترام بگذاره.
والدین سهل گیر، فقط به نیاز کودک توجه دارن. برای والدین سختگیر نیاز کودک چندان مهم نیست، نیاز و نظر خودشون و فقط آنچه صلاح می دونن باید انجام بشه. اما پدر یا مادری قاطع، در نظر می‌گیرن، نیاز من چیه؟ صلاح این موقعیت در چیه؟ و نیاز بچه ام چیه؟ بعد بهترین راه را به نحوی که تا حد امکان همه راضی باشن انتخاب می کنن.

مثال اول:

دختر دوستم، دو ساله است. روز تولدش ما، چند نفر از کسانی که دوستش داریم، به دعوت مامانش جمع شدیم و تولدش را جشن گرفتیم. چون تولد بچه بود شام را ساعت شش و نیم می خوردیم که زمان شام نی نی بود. اما نی نی پیش از همه، قبل از اینکه بقیه سر میز برن، رفته بود سراغ غذاها و می خواست خوردن را شروع کنه. مامانش با ملایمت جلوش را گرفت و گفت صبر کن مامان، همه بیان.با هم.
به دوستم گفتم، بزار بخوره، بچه است، تولدشه، ما هم ده دقیقه، یک ربع دیگه می آییم.
کمی چپ چپ نگاهم کرد و گفت تو مگه روان شناس نیستی؟
با توجه به اینکه خودش هم روان شناسه، فهمیدم یک اظهارنظر “بچه خراب کن” کردم که نباید می کردم. گفتم درست می گی، خوبه که صبر کنه. اما دوستم قاطعانه! به اصلاح رفتار من ادامه داد:
به خاطر نی نی داریم شش و نیم شام می خوریم، که بتونه روز تولدش با ما باشه و کنار هم خوشحال باشیم. اما او هم باید بدونه آدمهای دیگه هم هستن که باید بهشون احترام بذاره و به خاطرشون صبر کنه. دیگه دو سالشه، یادش داده ام و ده دقیقه را می تونه صبر کنه.
تعیین مرز و حفظ آن با قاطعیت، رفتار عجیب و غریب شگفت آوری نیست. اقدامات کوچولویی است که به بچه نظم می ده و مسیرش را هموار می کنه.

مثال دوم:

چند سال قبل به خانه یکی از آشنایان رفته بودم که یک دختر پنج ساله داشت. موقع عبور از راهرو، میزبان جلویم را گرفت و خواهش کرد روی دوتا سرامیک که با حیوانات عروسکی، صحنه یک باغ وحش رویشان چیده شده بود، پا نگذارم.خیلی قشنگ بود اما دقیقاََ وسط راهرو و در محل عبور. راه دیگری جز یک پرش کوچولو نبود. از روی سرامیک_باغ وحش_ پریدم.
وقتی نشستیم، دختر کوچولو آمد و به مادرش تکیه داد، مامان بغلش کرد و گفت:
به خاله سلام کن.
با شیطنت ابرو بالا انداخت که نه؛ می دانستم خیلی از بچه ها از سلام کردن خوششان نمی آد. من سلام کردم و کمی باهاش خوش و بش کردم و بعد شروع به صحبت با مادرش کردم تا بچه فرصت داشته باشه، با دل راحت و در فرصت کافی، من را بررسی و شناسایی کنه.
مامانش گفت:خاله دیدی چه باغ وحش قشنگی درست کرده؟ و به سرامیک ها اشاره کرد.
گفتم: واقعا خیلی قشنگه؛ جاش کمی نامناسبه.
بچه اخمی کرد و گفت، نخیرم.
مامان چشم غره ای به من رفت، بچه را پی بازی به اتاقش فرستاد و گفت: اعتماد به نفس دخترم برای ما خیلی مهمه.
گفتن: ببخشید؟!
گفت: ما دخترم را آزاد می گذاریم. ما می توانیم از روی اون سرامیک ها رد نشیم، ولی شما که دیگه باید بدونین اگه باغ وحش را جمع کنیم، چقدر به اعتماد به نفسش لطمه می خوره. هر چند روزی که بخواد، می گذاریم باشه.
از اون جایی که تو مهمانی ها روان شناس نیستم، پرتقالم را پوست گرفتم. درباره فرق میوه های تره بار و فروشگاه های بزرگ حرف زدیم و موقع رفتن هم دوباره از روی باغ وحش پریدم (کم مونده بود پام پیچ بخوره).
مدتی بعد ارتباط مون قطع شد، صادقانه آرزومندم اون خانم کوچولوی نازنین که الان دیگه نوجوانه، بعد از ورود به اجتماعِ کمی بی رحم، که مرزهای واقع بینانه داره، توانسته باشه خودش را وفق بده و اعتماد به نفسش ضربه نخورده باشه.
قاطعیت را برای حفظ مرزهای واقع بینانه به کار ببریم. ناکامی جزئی از زندگی است که وقتی به اندازه کافی و کم کم طی زندگی با آن رو به رو می شویم، در برابر تلخی شکستها و ناکامی های بعدی واکسینه می شویم‌. پی نوشت: رازداری از اصول کار روان شناس است. خاطرات و مثال هایی که مکتوب می شوند، مربوط به زندگی شخصی من است و هیچ ارتباطی به داستان زندگی هیچ کدام از مراجعینم ندارد. جزئیات همین خاطرات شخصی هم طوری تغییر می کنند که قابل شناسایی نباشند.

گاهی یک مکالمه را کاملاََ قاطعانه شروع می کنیم، اما در نیمه راه، کار به دعوا کشیده می شه. بچه مون حرف گوش نمی ده. (اونم قاطعیت های خودش رو داره!). اما چرا؟
اغلب، به دلیل نداشتن پیگیری:
تا نیم ساعت دیگه، تلویزیون را خاموش کن، مشق هات رو بنویس. (یک ساعت بعد): هنوز پای تلویزیونی؟!
یادم رفت، یادم رفت، بزار اینم ببینم.
این تموم شد بلند می شیا! (دوباره یک ساعت بعد) هنوز نشستی که!
و به نشستن ادامه می دهد…زیرا که، خیلی دیر یادمون می افته درخواستی که کرده بودیم را پیگیری کنیم‌.
بیشتر بچه ها، خود به خود حرف گوش نمی کنن. مگه اینکه بدانن، والدین درخواست یا دستور خودشون را پیگیری می کنن. حتی بعضی از بزرگسالان هم همین طور هستن.
پس، یک لحن قاطعانه و یک مرز مشخص بدون پیگیری شکل نمی گیره. اگه قراره نیم ساعت تلویزیون نگاه کنه، سر بیست دقیقه، به او یادآوری می کنیم که ده دقیقه دیگه فرصت داره، بعد، پنج دقیقه باقیمانده را یادآوری می کنیم. موقعی که وقت تمام شد، نزدیک کودک می ریم، توی چشمش نگاه می کنیم و ازش می خواهیم کاری که قرار بوده را انجام بده، بعد هم برای گوش دادن به حرفمون، تشویق می شه. همین یک اقدام ساده، به راحتی از نصف دعواها پیشگیری می کنه.
ساده است، به همین خاطر، اغلب انجامش را فراموش می کنیم.

یک تمرین کوچیک انجام بدیم:

روزانه، یادداشت کنیم که چقدر دستور دادیم، و کدام ها را پیگیری کرده ایم.